روزی روزگاری پسر جوانی بود که آرزو داشت پلیس شود. او می خواست به دیگران کمک کند و کار درست را انجام دهد. یک روز پسر شجاع تصمیم گرفت رویاهای خود را دنبال کند و به اداره پلیس راه یافت. #
پسربچه با نزدیک شدن به کلانتری کمی عصبی بود، اما مصمم بود رویای خود را محقق کند. شانه هایش را صاف کرد و نفس عمیقی کشید و داخل شد. #
افسر پلیس از پسر علت حضورش را پرسید و پسر توضیح داد که می خواهد پلیس شود و به دیگران کمک کند. افسر تعجب کرد اما عزم را هم در چشمان پسر دید. #
داستان رو با تصویر خودتون بازسازی کنید!
در جعبه جادویی از عکس خودتون استفاده کنید تا تصاویری یکپارچه و با کیفیت بازبینی شده برای تمامی صفحات داشته باشید.