روزی روزگاری پسر جوانی بود که همیشه در مشکل بود. او همیشه با والدینش دعوا می کرد و آنها اغلب او را سرزنش می کردند که به حرف آنها گوش نمی دهد. اما مهم نیست که چند بار به او تذکر دادند، به نظر نمی رسید که او از دردسر دور بماند. #
پدر و مادر پسر تمام تلاش خود را کرده بودند تا او را وادار به گوش دادن به آنها کنند، اما به نظر میرسید که هیچ چیز مؤثر نبود. حتی وقتی می خواستند توضیح دهند که چرا احترام گذاشتن برای او بسیار مهم است، او گوش نمی داد. فقط نفهمید چرا اینقدر مهم است. #
یک روز پسر تصمیم گرفت از تمام مشاجرات استراحت کند و به پیاده روی در جنگل برود. همانطور که در میان درختان پرسه می زد، چیزی شنید که تا به حال نشنیده بود. صدای آواز پرندگان در درختان بود. #
داستان رو با تصویر خودتون بازسازی کنید!
در جعبه جادویی از عکس خودتون استفاده کنید تا تصاویری یکپارچه و با کیفیت بازبینی شده برای تمامی صفحات داشته باشید.