
پسری که می خواست رهبری کند
در یک شهر کوچک، پسری بود که همیشه آرزوی رهبری بودن را داشت. او عاشق سازماندهی بازی ها و کمک به دیگران در زمین بازی محله بود.#

یک روز دختر جدیدی به زمین بازی آمد. او ناراحت به نظر می رسید و بچه های دیگر نمی دانستند چه کنند. پسر او را دید و تصمیم گرفت بفهمد چه مشکلی دارد.

پسر مودبانه خود را معرفی کرد و از دختر جدید پرسید که آیا به کمک نیاز دارد؟ او توضیح داد که اسباب بازی خود را گم کرده است. پسر دوستانش را جمع کرد و قول داد به او کمک کند تا آن را پیدا کند.

پسر تیم های جستجو را سازماندهی کرد و به هر گروه منطقه خاصی از زمین بازی را اختصاص داد. او همچنین مطمئن شد که همه شامل می شوند و وظیفه دارند.#

یکی از گروه ها پس از جستجوی صبورانه اسباب بازی را پیدا کرد! دختر جدید خیلی خوشحال شد و همه با هم موفقیت خود را جشن گرفتند.

دختر جدید از پسر و دوستانش تشکر کرد و همه دوستان خوبی شدند. از آن روز به بعد، همه در محله مهارت های رهبری پسر را تحسین کردند.#

پسر یاد گرفت که یک رهبر خوب بودن به معنای مؤدب بودن، گوش دادن به صحبتهای دیگران و اطمینان از اینکه همه احساس مشارکت میکنند، است.
