
ماجراهای عجیب مهدیار
مهدیار کودکی کنجکاو و ماجراجو بود. او از یک مکان مرموز دور شنیده بود و می خواست برود آن را کشف کند. او با هیجان و پر از انتظار راهی سفر شد. پدر و مادرش به او برکت دادند و او رفت، بدون اینکه دقیقاً بداند چه انتظاری دارد. #

مهدیار روزها سفر کرد و بالاخره به مقصد رسید. او با هیبت به اطراف نگاه کرد و از زیبایی طبیعت شگفت زده شد. او پر از هیجان و کنجکاوی بود و می خواست چیزهای بیشتری کشف کند. #

مهدیار به راه رفتن ادامه داد و خیلی زود خود را در مکانی ناآشنا یافت. او متوجه تابلویی شد که روی آن نوشته بود "تجاوز ممنوع". او برای لحظه ای تردید کرد اما تصمیم گرفت ریسک کند و به جلو ادامه داد. #

مهدیار به کاوش ادامه داد و خیلی زود با درختی غول پیکر پر از میوه های زیبا روبرو شد. او آنقدر هیجان زده و پر از شادی بود که می خواست مقداری با خود به خانه ببرد. #

مهدیار به یاد حرف پدر و مادرش افتاد و قبل از اینکه تصمیم گرفت میوه ای با خود نبرد، کمی مکث کرد. او به درخت و زمین احترام می گذاشت و نمی خواست به آن آسیبی برساند. #

مهدیار لبخندی زد و به راهش ادامه داد و اهمیت احترام به سرزمین دیگران را یاد گرفت. او مطمئن شد که چیزی با خود نبرد، حتی یک تکه میوه. #

مهدیار با نگاهی نو به زندگی و درس احترام به فضا و مال دیگران به خانه بازگشت. او عهد کرد که همیشه این تجربه را به خاطر بسپارد و هرگز آموخته هایش را فراموش نکند. #
