
ماجراجویی فوتبال هادی
هادی، نوجوان دوازده ساله پرانرژی، با هیجان به توپ فوتبال محبوبش خیره شد. امروز او و بهترین دوستش جواد قرار بود برای یک مسابقه پیش رو با هم تمرین کنند.

با شروع گرم کردن هادی و جواد در زمین، خورشید ناپدید شد. ناگهان آسمان به یک شب پر ستاره با شکوه تبدیل شد به سبک پانورامای ون گوگ و آن را به یک شب جادویی تبدیل کرد.

هادی و جواد در حین تمرین به مسیری مخفی برخورد کردند که به جنگلی طلسم شده منتهی می شد. آنها بدون تردید تصمیم گرفتند آنچه را که در پیش است کشف کنند.#

در داخل جنگل، حیوانات زنده شدند و هادی و جواد را در حالی که توپ را از میان درختان دریبل می کردند، تشویق کردند. انگار طبیعت مخاطب آنها بود و برای موفقیت آنها ریشه دوانده بود.#

همانطور که آنها به عمق جنگل رفتند، یک تنه درخت درخشان را پیدا کردند که یک گل فوتبال در آن حک شده بود. هادی و جواد با هیبت می دانستند که چیز خارق العاده ای کشف کرده اند.

هادی و جواد به نوبت توپ را وارد دروازه جادویی کردند. با هر هدف موفقیت آمیزی، تنه درخت درخشان با رنگ های پر جنب و جوش می تپد و قلب آنها را پر از شادی و عزم می کند.

وقتی زمان رفتن فرا رسید، هادی و جواد با الهام از ماجراجویی فوتبال خود به میدان بازگشتند. جنگل جادویی دوستی و عشق آنها را به این ورزش تقویت کرده بود.
